ملانصرالدین

روزی باران شدیدی می بارید. 
ملا پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. 
در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.

ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ 
همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟

ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. 

چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.

فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ 
ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم.

/ 4 نظر / 20 بازدید
مامان محمدمهدی

دم ملا گرم[لبخند]

ha7

سلام خدا هم شما را و هم ملا را بیامرزد که موجبات پند و طنز مارا فراهم آوردید یاعلی

داداشی

[خنده] عجب ملاییه ها ملا هم ملاهای قدیم

موذن

سلام خواهر خوبم مطلب بسیارزیبائی یود واقعا تشکر لذت بردم به روز و منتظر نگاه سبزتان هستم شادوتندرست باشید