رقص برف

آسمان شهرم دلش تنگ بود برای نقل باران زمین، چشمان کودک منتظر را از پشت پنجره اتاق دید و شوق برف بازی فردا را ...

از شبی که آن پیرزن عصا به دست با عینک گرد بر چشمانش و روسری سنجاق گرفته سفید و موهای برفی اش به مهمانی یلدایشان آمده بودکه نوید زمستان سرد برفی را بدهد و با قصه های گرم شبانه اش، تاریکی بلند را به روز رساند، منتظر ماند که از آسمان دانه های رقصان شادی را نظاره کند..

این بار ننه سرما زودتر از برفها قدم به خانه مان گذاشت، نمی دانم چرا آسمان این پیرزن مهربان روزهای سردمان را دست خالی فرستاده بود....

آسمان لبخندش را بر زمین گشود، دستان سخاوتش را بالا گرفت و مشتش باز ...

حالا نقل باران کرده است زمین شهرم را به نگاه ملتمسانه ی کودک پاک زمین...

شیرینی سفیدت نو عروس کرده است درختان شهر را

لباس سفیدش دنباله ای دارد به درازی یک محله و کودکان شاد زیبا روی هلهله کنان از تعطیلی درس و بحث دنباله را برایش بالا گرفتند تا لکه بر ندارد ، تا روی ترش نکند و خم به ابرو نیارد...

آدم برفی ها دوباره متولد شدن و آرزویمان برایشان اینست که بیشتر مهمانمان باشند و زرد تابان خورشید کمتر خودنمایی کند...

از پشت شیشه ی بخار گرفته گرم اتاق هنوز در سوسوی چراغ برقی خیابان برف رقصان می بارد...

 

/ 3 نظر / 24 بازدید
ha7

سلام رسیدن بخیر نبودین؟! و گویا با قلمی نو و بسیار زیباتر از گذشته بازگشته اید تبریک یاعلی

عسل

سلام ممنونم نرگس جان.

مامان محمدمهدی

سلام زیبا بود بانو[قلب]